شمس الدين حافظ

896

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

354 ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم * واندرين كار ، دل خويش به دريا فكنم از دل تنگ گنهكار برآرم آهى * كآتش اندر گنه آدم و حوّا فكنم مايهء خوشدلى آنجاست كه دلدار آنجاست ( 1 ) * مىكنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم بند برقع بگشا اى مه فرخنده لقا ( 2 ) * تا چو زلفت سرِ سودا زده در پا فكنم خورده‌ام تير فلك ، باده بده تا سرمست * عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم ( 3 ) جرعهء جام ، برين تخت روان افشانم ( 4 ) * غلغل چنگ ، درين گنبد مينا فكنم حافظا تكيه بر ايام چو خبط است و خطا ( 5 ) * من چرا عشرت امروز به فردا فكنم .